محمد پوریا محمد پوریا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

پوریا امید زندگی مامانی و بابایی

سفر شمال

1390/7/12 19:36
317 بازدید
اشتراک گذاری

    یه روز خوب آفتابی یعنی روز چهارشنبه 90.06.30 که روز تولد بابایی هم بود همراه با مامانی و دایی احمد و خاله فاطمه حرکت کردیم به سمت  شمال. 

بابایی ساعت حرکت رو 3 صبح اعلام کرد و ما حرکت کردیم در بین راه بابایی خوابش گرفت و ما رو خدا حفظ کرد و خدا رو شکر از تصادف نجات پیدا کردیم بعد همه ما از خدا تشکر کردیم .هوا که روشن شد برای صبحانه در مینو دشت وایستادیم و بساط رو پهن کردیم و بعد از خوردن صبحانه به سمت بابلسر حرکت کردیم آخه مقصد اونجا بود چون به خاله آسیه از طرف اداره اش یه سویت برای چهار روز اجاره دادند ولی خودش به خاطر اینکه کار داشت نتونست با ما بیاد.

شیرینک مامان تو هم که از اول سفر نخوابیدی با شیطونی و سرو صدا  هی از جلوی ماشین عقب میرفتی و بالعکس و از این بغل به اون بغل و همه رو یه جورایی میخندوندی و موقع صبحانه خوابیدی و چون تو خوابیدی بابایی جاشو با من عوض کرد تا چرتی زده باشه و بقیه راهو مامانی رانندگی کرد و بالاخره ساعت 2 به بابلسر رسیدیم.

 اینجا ساحل بابلسر درست جلوی همون متلی که سوییتمون اونجا بود.

داری از رو سنگها خودت میری پایین که شن بازی کنی

الهی فدات شم اصلا خسته نمی شدی دوست داشتی همش بازی کنی

دایی احمد تو دریا بود و مدام صدات میکرد و تو اینجا نگاش میکنی

و بالاخره وسوسه آب بازی تو رو کشوند توی آب و رفتی و خودتو خیس کردی متاسفانه اون موقع من نبودم که ازت عکس بگیرم و این هم عکسی که بعدش لباساتو عوض کردم تا سرما نخوری آخه عصرش هوا کمی سرد بود.

ماچقلبالهی قربون پسر خوشگلم بشم با اون ژست گرفتنش واسه مامیقلبماچ

روز بعد رفتیم سوار پدالو شدیم ولی از غذا چون جریان آب زیاد بود و ما در جهت مخالف رفته بودیم برای برگشتن با مشکل مواجه شدیم اونقدر رکاب زدیم تا از پا افتادیم و بالاخره رسیدیمقهقههنیشخندقهقههخنده

از اونجا خسته و کوفته رفتیم بازار ماهی فروشا و برای نهارمون ماهی خریدیم آخه بابایی میگه : مگه میشه شمال بیایی ماهی نخوری . اوه یه چیزی ترشی آناناس با طعم پرتغال وطعم کیوی و آلبالو هم خریدیم خیلی ترش بود هیچکدوممون نتونستیم بخوریم سبززبانسبزخیلی ترش بود.

نهار ماهی پلو داشتیم واقعا خوشمزه شده بود جای باباجون اینا خالی...

یه شب که تو خوابیدی با بابایی رفتیم آلاچیق متل و در مورد زمانی که هنوز خدا تو رو به ما نداده بود صحبت میکردیم و اینکه تو تمام معناو مفهوم  زندگیمونی .

و تازه یه چای و قلیونم چاق کردیم.

بندر گز که رفتیم سوار قایق موتوری شدیم و تو سرماخوردی چون لباس تنت نکرده بودم الهی دورت بگردم.

و این هم عکسی که تو روز آخر از تو و بابایی گرفتم .

میدونم بهت واقعا خوش گذشته عسلم چون تو تمام طول سفر شاد بودی و از شلوغ کاری و آب بازی کیف میکردی و همش میخندیدی و اینقدر خسته میشدی که سر شب میخوابیدی.

یه عالمه از کارهات فیلم گرفتم و هر وقت برات پخش میکنم با ذوق نگاه میکنی و صدات در نمی یاد  تازه بعضی وقتها خودت کامپیوتر رو روشن می کنی و میری رو صندلی از اونجا هم رو میز کامپیوتر مونیتور رو روشن می کنی و وقتی کامپیوتر بالا اومد اینقدر صدام میکنی تا متوجه بشم و بیام برات فیلم هاتو رو پخش بذارم .مامانی فدای پسر زرنگش بشه

فعلا بای بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان رانيا
12 مهر 90 19:43
رسيدن به خير بسمل خاله كلي كيف كرده اون دندوناش موشي بخوله
بابای محمد پوریا
13 مهر 90 17:23
سلام پسرم من هم توی مسافرت که تو و مادرت در کنارم بودیت حسابی خوش گذروندم و امیدوارم هر سال بریم مسافرت تا اب و هوایی عوض کنیم. مادرت برای تو خیلی زحمت میکشه قدرش رو بدون با اجازه بابای پوریا
مامان رانيا
14 مهر 90 11:21
ممنون كه به ما سر زدي اره شما هم توي لينك من هستيد
مامان آرتین
14 مهر 90 12:07
سفرها بی خطر. معلومه خیلی بهتون خوش گذشته. همیشه به سفر و خوشی.
مامان ستایش و ساجده
16 مهر 90 22:34
سلام خاله جون ممنون که بهم سر زدی چه پسر خوشگل مشگلی دارین خدا ببخش برات